March 6th, 2007
آنجا که هيچ نمیدانيم
Posted by
amin in
شعر
ماه نمی داند که آرام و شفاف است.
از ماه بودنش هيچ نمی داند؛
شِن نمی داند که شِن است.
هيچ چيزی شکلِ غريبش را احساس نمی کند.
هر قطعه عاج شطرنجی انتزاعی است
در دستانی که شکل شان می بخشد.
شايد اين سرنوشتِ بشر باشد
شادیِ کوتاه و اندوهِ دراز
ابزارِ دستِ ديگری.
نمی دانيم؛ آن که خدايش می ناميم ياری مان نمی کند.
ترس هم بيهوده است، ترديد
و التماسِ فروخفته که در درونمان آماس می کند.
کدامين کمان، تيری را که منم پرتاب کرده است؟
کدامين قله می تواند گلِ سرخ باشد؟
بورخس